شام غریبان ...
پس از آن واقعه تلخ پدر می آید؟
دل من تنگ شده کی ز سفر می آید؟
نیمه شب رفته و اما خبری نیست ز او
عمه جان دیر شده تا به سحر می آید؟
عمه با گریه چنین زمزمه کرد
گل من خوب بخواب از او خبر می آید
طفل خوابید به امید وصال بابا
غافل از اینکه فقط نیزه و سر می آید
دل ارباب پر از خون و سرش بر نیزه
بی برادر و غم هر سه پسر می آید ...

پ.ن1: فکر کنم به خاطر ازدهام عکاسانی که نمیشناختم ولی به من لطف داشتند، تنها کسی که نتونست عکس درستی بگیره مامانم بود !!!
پ.ن2: هرچی من شمع ها رو فوت میکردم و میگفتم تولد مبارک خانم های دیگه میخندیدن و دوباره شمع ها رو روشن میکردند !!!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شام غریبان ...
